|
طنزنوشته ها، دیوانگی ها و عاشقیت های ابوالفضل بنائیان
|
گل و گلدان و باغ مست تواند ، گل من غنچه ایست مست علی
گل بداند که بی گمان خاریست ، بری از ذات گل پرست علی
عقده ای واهی نه اما خب ، طفل سر راهی ام نه اما خب
علی اللهیم نه اما خب ، خون من باد ناز شست علی
درد می پیچد تا ، انتقام علی بگیر متا
گل من رو مگیر از من آه ، روبرویت علی نشسته علی
گل خوبم چقدر زردی تو ، از صمیم زنی چقدر مردی تو
لب گشودی نگاه کردی ، گفتی ای خون دلمه بسته علی
هیبت ذوالفقار داری تو ، گل من غنچه بار داری تو
در و دیوار خانه زار زدند ، ذوالفقارت کمر شکسته علی
شهر را زیر پا بسوزد اگر ، بیخ خشک عمر را بسوزد اگر
خون به پا می کند ببوسد اگر ، قبضه ذوالفقار دست علی
(مهرداد )
+ مست گردیده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 23 توسط صراحی |
قبل از تحریر: نادر ابراهيمي متولد 14 فروردينماه سال 1315 در تهران ،در سن 72 سالگي از دنيا رفت
هلیا !
تو زیستن در لحظه ها را بیاموز !
و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین !
مرگ ، سخن دیگریست .
مرگ ، سخن ساده یست .
و من دیگر برای تو از نهایت ، سخن نخواهم گفت .
که چه سوگوارانه است تمام پایان ها .
رجعتی باید هلیای من !
رجعتی دیگر باید
به حریم مهربانی گل های نرم ابریشم
به رنگ روشن پرهای مرغ دریائی
به باد صبح
که بیدار می کند
چه نرم ، چه مهربان ، چه دوست .
رجعتی باید هلیای من ! به شادمانی پرشکوه اشیا
لباس های زمستانی ات را فراموش نکن!!!
پی نوشت : استاد عزیز ! خبر مرگتان مرا شدیدا تکان داد ، درست به اندازه وقتی که "بار دیگر شهری که دوست می داشتم "را می خواندم . درست به هولنکی وقتی که خود را عاشقانه های آرام یافتم ، و درست به اندازه وقتی که خود را در افسانه باران گم کردم . استاد عزیز ، گفته بودی که مرگ سخن ساده و سخن دیگریست ، ولی هیچگاه نگفته بودی که مرگ برای شما اینچنین عاشقاته ای آرام است ! ما را به زیستن در لحظه ها فرا خوانده بودی ، ولی هرگز به ما سوگواری نهایت مهربانی ها را نیاموختی !
امروز باد صبح همان گونه که وعده دادی ، بیدارمان کرد ُ هم نرم ، هم مهربان ، هم دوست ! اما رجعتت ، هرگز و هرگز به شادمانی پرشکوه اشیا نبود و نبود ونبود و...
امروز بدون تو یخ کرده ایم ، گفته بودی لباس های زمستانی ات را فراموش نکن .
+ مست گردیده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 9 توسط صراحی |
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش !
مبهوت من و دنیای کوچک ام
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
"" من با تو زندگی می کنم ""
{رسول یونان}
پی نوشت : این روزها اصلا حالم خوش نیست
+ مست گردیده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 19 توسط صراحی |