|
طنزنوشته ها، دیوانگی ها و عاشقیت های ابوالفضل بنائیان
|
جناب آقای غلامحسین الهام
سلام علیکم
احتراما طبق پیشنهاد برادر حسین شریعتمداری ، به جنابعالی ماموریت داده می شود که عجالتا برای شرکت در دهمین انتخابات ریاست جمهوری اعلام کاندیداتوری کرده و پس از یک ماه به نفع اینجانب کناره گیری نمائید . امید است که اقدام خداپسندانه شما موجبات کوتاهی زبان اصلاح طلبان کافر گردد و بر همه عیان گردد که دولت نهم هرگز از غافله عقب نخواهد ماند . به پیوست حکم خواهر فاطمه رجبی جهت هرگونه افشاگری و همکاری خدمتتان ایفاد می گردد.
با تشکر
محمود احمدی نژاد
+ مست گردیده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 14 توسط صراحی |
+ مست گردیده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 22 توسط صراحی |
و من چقدر ساده بودم که فکر می کردم که خدا خواب بود که من ترا دزدیدم . گمان می کردم که این بار آقای خدا خواب مانده است که مانند همیشه سر شادی ها نمی آید که بزم را به هم بزند که " من این دنیا را محل آرامش قرار ندادم ".
اصلا همه ما با یک صندوقچه به دنیا می آئیم ، عاشق که می شویم این صندوقچه سینه مان را فشار می دهد ، بغضی را در گلویمان می گذارد ، نفسمان را تنگ می کند و چشمانمان را تر . اصلا هم ربطی ندارد که فلان صدا یا فلان کلمه بود که مرا به یاد او انداخت یا فلان عطر بود که مرا دیوانه کرد ، نوازش دست هم نمی تواند ما را این گونه آتش بر وجودمان زند ، حتی بوسه !
اصلا بخاطر همین صندوقچه است که می گویم خدا خواب نبود که تو را دزدیدم ،خودش را به خواب زده بود . اصلا من به همه چیز مشکوکم ، اصلا طبیعی نیست اینکه گاهی من باید تو را روزها نبینم اگرچه که بخواهم و اینکه هر روز بر سر راهت باشم و بر سر راهم باشی ،اگرچه که نخواهم و نخواهی . این که اسم من در لیست دانشگاه دقیقا در زیر اسم تو قرار بگیرد ،اصلا اتفاقی نیست . عزیزم چرا باورت نمی شود ،الان اگر هزار بار دیگر که خواسته باشی اس ام اس بفرستی ، شماره ی من را با شماره خواهرت اشتباه نخواهی گرفت که همین اشتباه گرفتنت تو را به دام بیندازد و مرا به دام بیندازد . تله پاتی کجا بوده است که من این را می خواستم بگویم و تو زودتر گفتی . این اصلا رمانتیک نیست که تاریخ تولد من و تو یکی ست ،دقیقا یک روز . اصلا لبخند ندارد که نمره فلان درسمان یکی شده است و دقیقا -۷- و افتادیم . نه عزیز من ! من و تو جفتمان سر خوردیم ، نیفتادیم ، چون اگر می افتادیم می فهمیدیم که قضیه از چه قرار است . بله من و تو بدون آنکه متوجه شویم سر خوردیم . سر خوردیم به درون عشوه های خداوندی که عشق بندگانش را دوست دارد . بازی می کند یا بازیمان می دهد یا با عشق روحمان را تجلی می دهد را نمی دانم . فقط می دانم که عشق و عاشقی بدیع نمی شود ، همه اش تکراریست ، تاکتیک های خداوندمان محدود است . اصلا همه اش بخاطر همان صندوقچه است ، همان صندوقچه که پیچ و خم های دلمان را بدجوری به آقای خدا لو می دهد و بخاطر همین است که آقای خدا تمام راز و رمز و قلق های دلمان را خوب می داند و اصلا بخاطر همین است که ما همیشه مغلوبیم .
+ مست گردیده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 17 توسط صراحی |
مرد اتاقش را مرتب نمود، دفترچه ی خاطرات و آلبوم عکس هایش را برداشت و صفحاتی را از آن جدا کرد ، خواست بسوزاندشان، تردید وجودش را فرا گرفت . همه را داخل کشو گذاشت و آن را قفل کرد ، غذای سبک و رژیمی اش را خورد . دوباره تمامی افکارش از جلوی چشمانش دویدند، وانمود کرد که به آنها بی تفاوت است .به خودش گفت که من تصمیم خودم را گرفته ام ، لباس راحتی پوشید و زیر درب ها پنبه گذاشت و شیرگاز را تا آخر باز کرد ، پیچ را کم کرد و باز کمتر ، لحظه ای اندیشید ، آن را تا نیمه قرار داد و به تخت خواب رفت ، با خود گفت چیزی را که جا نگذاشته ام ؟، صدای فش فش گاز را می شنید ، چشمانش را بست ، پلک هایش را روی چشمانش فشار داد ، لختی بعد ، چشمانش را باز کرد .
- به نظر تو همه خواهند فهمید که من به چه علت خودکشی کرده ام ؟
- من ...؟ از کجا باید بدانم ؟
- مگر تو دانای کل قصه ی من نیستی ؟
-خب، چه اتفاقی می خواستی بیفتد ، فردا که هیچی ، شاید تا یک هفته هم کسی نبودت را متوجه نشود ، بوی گندت که خانه را پر کرد ، همسایه ها در را خواهند شکست و جنازه متلاشی شده ات را پیدا خواهند کرد .
- نخیر ، فردا ساعت ۷ که بشود دوستانم به سراغم خواهند آمد ، همه نگرانم خواهند بود و می فهمند که من در پس این چهره ام چه دردی را می کشیده ام .
- آره اصلا تو راست می گی ! ولی اگر من که دانای کل هستم می پرسی تا یک هفته نعش متعفنت رو زودتر پیدا نمی کنند ، فکر کردی کی هستی ؟ تا یک سال هم همسایه ها نفرینت خواهند کرد بخاطر بوی تعفن و ترسی که به جان بقیه انداختی .
- خب می گی من چیکار کنم ؟
- به من چه ؟ تو هر غلطی می خوای بکن ، من فقط روایت می کنم .
مرد فحشی داد و شیرگاز را بست و غرغر کنان به رخت خواب برگشت . قهرمان بازنده داستان که به خواب رفت . دانای کل گفت : اصولا این اتفاقات را باید به صورت بنیادی تجزیه و تحلیل کرد و مهم ترین عاملی که ....و ناگاه یادش آمد که مقاله نمی نویسد و داستان تمام شده است .
+ مست گردیده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 11 توسط صراحی |
واژه نارسیسم از کلمه نارسیوس برگرفته شده است ، جوان زیبای اساطیری یونان که زیبائی خیره کننده ای داشت ، مادرش به او توصیه کرده بود که اگر خواهان طول عمر است هرگز به آب خیره نشود ، تا آنکه روزی از عشق یک پری کوهستانی استنکاف می ورزد و دچار نفرین پری می شود .روزی بسوی برکه آب می رود و ناگاه فریفته و شیفته ی تصویر خویش در آب می شود و چنان از این زیبائی دامن از کف می دهد که در آب می افتد و غرق می شود و چنان که در ادبیات یونان آمده است ، نیروهای مافوق طبیعی او را به گل نرگس تبدیل می کنند تا به ابدیت بپیوندد.
نارسیسم یا خودشیفتگی این روزها بیشتر از آنکه پدیده ای روانشناختی باشد در زمره آسیب شناسی فرهنگی عصرما قرار می گیرد . فروید ، این فرد را بچه ای می پندارد که از بچگی خود لذت می برد وصفات غرور ، تکبر ، شهوت و گزافه گوئی او را در برگرفته است . در مکتب روانکاوی فروید ، فرد خودشیفته،کلکسیونی ست از بیماری های روانی اسکیزوفرنی ، خودبیمارانگاری و هیستری .
جالب آنکه نارسیزم یا خودشیفتگی ، بیماری شایع نویسندگان با استعداد عصرماست از آنجا که عنصر اصلی نارسیسم ، تخیل است (اشاره به وجه اسکیزوفرنی )شخص نارسیست ، تخیل را پناهگاه اصلی خود برای فرار از تمام خواستن ها و نرسیدن های خویش می داند . گاه ساعت ها در فکر فرو می رود و خویش را هنرمند یا دانشمندی بی بدیل می پندارد که زمانه در حق وی جفا روا داشته است و خویشتن را شایسته بهترین ها می داند .
بیماران خود شیفته ، اعمال و کردار غیرعادی از خود نشان می دهند ، مثلا دچار توهم توطئه هستند ، اوهام و خیالات خویش را واقعیت می پندارند ، برای خود قدرت نامحدودی متصورهستند که آنها را تبدیل به انسان های منحصربفرد کرده است . استعداد های خود را بی نظیر می پندارند و گمان می کنند که از بقیه بیشتر می فهمند ، از هرگونه نقد بیزاری می جویند و با عصبانیت یا بی اعتنائی آن را پاسخ می گویند ،نیاز شدیدی به تائید دیگران دارند ولی با دیگران اغلب بدرقتاری می کنند ، اما در عین حال انتظار دارند که دیگران آنها را درک کنند و با آنها خوش رفتار باشند .
اغلب بیماران خودشیفتگی را افراد زیبا ، مستعد و موفق تشکیل می دهد .این افراد ناخودآگاه از خواسته ها و مطالبات دیگران گله و شکایت دارند ، براحتی نمی توانند با بقیه درددل کنند ، فقط با افرادی دوست می مانند که از آنها تمجید می کنند ، نسبت به همه حسادت می ورزند ،حتی کسانی که به آنها سود و منفعت می رسانند ولی اعتقاد دارند این بقیه هستند که به آنها حسادت دارند.
از منظر فلسفی این پدیده را نوعی بازیافت شخصیت می نامند ، شخص بیمار خود را به جای دیگران تصور می کندو اعتقاد دارد که جایگاه وی بایستی بالاتر از وضع فعلی وی باشد . فرد نارسیست ، نسبت به محیط خود بی تفاوت و خنثی است . خود را محور دنیا می داند و از منظر او فقط اوست که اهمیت دارد. این فرد شدیدا در پی آن است که خود را مطرح کند ، بنابراین برای او مهم نیست که محتوای حرفش چیست . بلکه مهم آن است که با حرف زدن خودش را خالی کند ، حتی ارتباطات اجتماعی این فرد از جنس سلطه نیست ، بلکه از جنس بی تفاوتی و بی انگیزگی است لذا رقابت برایشان بی معناست و اغلب با بهانه ی نیست انگاری رقیب ، صحنه رقابت را خالی می گذارند . چنین افرادی حتی سقوط ارزش های معنائی و انسانی را به سخره می گیرند .
افراد نارسیست تا حدودی فاقد احساسات و عواطف بشری هستند ، درد بشر را درد خویش نمی انگارند ، فاجعه هیروشیما برایشان مساله ای خاص نیست و بطور خلاصه خودشیفتگی فرهنگی ، حاصل عصر مدرن است که به علت افراط در ارزش های مادی ، تنش ، اضطراب و سست شدن ستون ایمان در جامعه ما پدید آمده است .
+ مست گردیده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 20 توسط صراحی |
دخترک خواستگارها را یکی یکی به گند می کشید و پرستیژ خانوادگیشان را بهانه می آورد . از فرهنگ خانوادگی سخن می گفت و اصالت نسل را مهم ترین ویژگی برای ازدواج بر می شمرد و خانواده ی پسرها را به باد استهزا می گرفت . مادرش ، اما همیشه ساکت بود . چرا که حرف های دخترش ، او را به یاد آن طویله ی کاهگلی می انداخت و عطر یونجه ی مرطوب و آن خلوت وحشتناک، دست خودش نبود ولی مبلی که دخترک بر روی آن نشسته بود، ناخودآگاه او را به یادچهارپایه ای می انداخت که آن شب بر زیر آن خر نهاد تا آتش بی عرضگی شوهرش را خاموش کند . عاقبت هم یکی از آن پسرها خریت کرد و دختر را به زنی گرفت ، از بس که این عروس و داماد به هم شبیه بودند!!!
+ مست گردیده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 15 توسط صراحی |