|
طنزنوشته ها، دیوانگی ها و عاشقیت های ابوالفضل بنائیان
|
در حقیقت پروردگار شما خدائی ست که آسمان ها و زمین را در شش روز آفرید و سپس بر عرش استیلا یافت. آن گاه برای جنبندگان آب و غذا آفریدیم و به راستی خداوند در آفریدن هرچیزی قادر و تواناست و آن گاه انسان را آفریدیم و از روح خود در آن دمیدیم و سپس به فرشتگان گفتیم که بر آدم سجده کنند.
چون روح خداوند در تاروپود انسان جاری گردید، میل به آفرینش طغیان بر آورد و این انسان بود که در روز هفتم دست به آفرینش زد و هر انسانی برای خویش خدائی را ساخت و از روح خویش در آن دمید، انسان کریم ،خدای خویش را به کرامت ساخت و فرومایه ،خدای خویش را به دون مایگی ،خداوند آدم شکاک ،شکاک سربرآورد و خدای آدم های حقیر چون خودشان کوچک و از آن روز وظیفه انسان ها آن شد تا خدای خویش را پیدا کنند از بین تمام این خدایان دروغین
+ مست گردیده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 18 توسط صراحی |
همیشه عادت داشت آخرشب های زمستان را با پرسه زنی در خیابان های شهر ،کوتاه کند. موزیک ملایمی را انتخاب می کرد و شیشه خودرواش را اندکی پائین می داد تا دود سیگار داخل ماشین نماند، سیگار مالبرو را با فندک ماشین آتش می زد و در خیابان با سرعتی آرام می چرخید و تقلای درختان که از دست باد زمستان به ستور آمده بودند را تماشا می کرد. گاهی می ایستاد و پناه می برد به کافی شاپی دنج برای قهوه ای گرم ولی اغلب خیابان گردی ، تفریح موردعلاقه اش بود. در همین گشت و گذار بود که دید خانواده ای از شدت سرما کنار خیابان بغ کرده اند و لابد انتظار تاکسی را می کشند و حتما پول آژانس نداشته اند که به کنار خیابان پناه آوردند تا تاکسی خطی بیشتر مراعات شان کند،دلش سوخت و خانواده سرمازده را با خودرواش به منزل شان رساند . پدر خانواده هرچه اصرار کرد که کرایه بدهد، از ش قبول نکرد ، زن خانواده موقع پیاده شدن گفت : خداوند به مراد دل ات برساند. حس خوشایندی وجودش را دربرگرفته بود ، نوعی رضایت و شادمانی ،یک تجربه منحصربفرد غرور. با خود گفت : چقدر بی رحم اند آدم هائی که دست شان به دهن شان می رسد و به کسی کمک نمی کنند. یک دفعه بغضی سنگین بر دلش نشست ،با صدائی التماس گونه گفت : خدایا ! من که اینقدر هواتو دارم ! من که هروقت هرکاری که تونستم برای بنده هات کردم ، من که اینقدر دلم نازکه ، پس تو چطور می تونی دعاهای من رو استجابت نکنی که ناگاه بغض اش ترکید و چشمانش پر اشک شد. خدایا تو چقدر می تونی ظالم باشی ! چقدر می تونی بیرحم باشی !
+ مست گردیده در شنبه 19 دی1388ساعت 18 توسط صراحی |
زمان حسابرسی که شد، فرشتگان هر یک از انسان ها را به حجره ای فراخواندند و در آنجا غیر از خدای خویش کسی را ندیدند، بعد از مدتی همگی با پرونده ای در دست بیرون آمدند؛ یکی پرسید: خداوند با شما چگونه بود؟ مردی با لبخند جواب داد: بسیار مهربان و خوش برخورد؛ دیگری گفت : ولم کن حوصله ندارم،توی اتاق یک کلمه به من حرف نزد . دیگری جواب داد: من شک دارم اون فردی که داخل حجره بود ،خدا باشد ؛روی تک تک کلمات پرونده ی من تردید داشت .دیگری با شادی عجیبی فریاد زد: هی! لعنتی باورت میشه؟ جنیفر لوپز بود. خودش بود. با من رقصید. با من. گفت اگه امشب برم پیشش میرفستتم بهشت. مرد جوانی گفت : دو تا همستر بودن. نر و ماده. سر پرونده ی من دعواشون بود. بعدش یهویی همه جا یخ زد
+ مست گردیده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 10 توسط صراحی |
همانا با نفخه ی دوم همه از خواب برخاستند و یکان یکان در پیشگاه یگانه خداوند عالم حاضر گردیدند و مورد حسابرسی قرار گرفتند. کار حساب که به پایان رسید ،اهل یمین به سوی بهشت روانه گشتند و اهل یسار راهی جهنم شدند. خداوند که به تنهائی کار حسابرسی را به انجام رسانیده بود، به استراحت پرداخت. لختی نگذشته بود که حوصله اش سر رفت ، به بهشت نگاهی انداخت ، خمیازه اش گرفت. به سراغ جهنم که رفت ،دلش برای بندگانش سوخت ،خواست رهایشان کند تا وارهند از این همه رنج، دید که عدالت اش زیر سوال می رود، حسابی کلافه شده بود، تنهائی هم که کاری نمی توانست انجام دهد. به یاد آورد که چه روزهای دلچسبی را گذرانیده است ، چقدر شیرین بود دعا کردن زمینیان، خطا کردن شان ، توبه آوردن شان و باز خطا کردن شان ! اشک درون چشمان اش جمع شد ، خاطره مردمان زمین جگرش را سوزاند ،با خود گفت ای کاش قیامت را چند سال دیرتر برپا می کردم ،دلش برای دنیا و اهل دنیا تنگ شده بود . جبرئیل را فراخواند ،کار مهمی با او داشت .
+ مست گردیده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 20 توسط صراحی |
+ مست گردیده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 16 توسط صراحی |
+ مست گردیده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 14 توسط صراحی |